رقیه آرام دلهاست خدا می داند

خداوند هنوز عاشق ماست
شنبه 13 تیر 1388

 

 یکتای من !

ممات من !

محیای من ! 

محیای من ! 

محیای من

آقای من !

و به راستی تو همان فضل خداوندی که فرمود:

إنَّ رَحمَتی وَسِعَت کُلَّ شَئ

 

و به راستی تو همان فضل خداوندی که فرمود:

 وَلَوْلاَ فَضْلُ اللّهِ عَلَیْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّیْطَانَ إِلاَّ قَلِیلاً

 

و اگر تو نبودی من امروز قعر آتش را به چشم می دیدم

و تو همانی که آیات قرآن یکی به یک با من سخن از تو می گویند

و تو همانی که با آیات قرآن هروز هم کلام منی

و چه زیباست ثقلین

و چه زیباست تمسک

و چه زیباست توسل

وچه زیباست تقرب

و چه زیباست نوای دلنشین و آسمانی پیرمرد:

کاش از مقربین درگاه تو می شدم...کاش کاش کاش

و من سوختم در این کوره ی آتشین ای کاش ...

اگر مثل قبل نمی جوشم نمی خروشم نمیکوشم ...نه نا امیدم نه دلسرد و نه خاموش

که تودیدی جوشیدم از برای غیر خروشیدم از برای غیر کوشیدم از برای غیر

اگر چه همیشه تو بودی آقای من وخدای تو بود مولای من

گفتم که شاید عاشق بی سرو پا نمی خواهید  

تنها ی تنها بودم که باز تو آمدی ...

تو که همیشه بودی 

و من امروز سوالی دارم :

تو که  دیدی چقدر بی وفایم

تو که دیدی غیر ازتو هم زرق و برق دنیا جا دارد در دلم

 تو که دیدی که به هرچه رسیدم سراب بود

تو که دیدی پیرمرد چقدر راست می گفت:

ظاهرا مجنون واو لیلای بی همتای ماست ، باطنا لیلای ما دنیای پر غوغای ماست

تو که دیدی حتی صدای زیبای پیرمرد را هم فراموش کرده ام

چه شد که باز گشته ای؟...

نه!...

چه شد که بازم خوانده ای؟

و تو فرمودی که خداوند هنوز عاشق توست و من هنوز پدر مهربان تو

مهربان من ببخش که در پی سراب بوده ام

ولی دیدی که آخر به آب رسیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

راستی امروز پیر مرد رعنای من  چقدر زیبا و دلربا تر است؟

 تو هم موافقی با من مهربان من؟؟؟؟؟

می گویم نوایش نوای قرآن است

گفتند بگو نوای توست

اما  تو همان قرآنی

 



[ شنبه 13 تیر 1388 - 12:13 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| مجنون الرقیه ] [] [+]
فاطمه را تنها تو می فهمی ...بیا
یکشنبه 24 خرداد 1388

محبوب بی نشانم

نمی گویم عالم منتظر توست ..بیا

نمی گویم دلها برای تو می تپند ...بیا

نمی گویم جهان آماج بلاست... بیا

اما بگذار بگویم

                  در این آماج فتنه و بلا

                                          داغ نبودنت دوصد چندانست

                                            

 

                                                        کاش تو بودی

کاش تو بودی

کاش تو بودی

کاش تو بودی

  تو که همیشه هستی

 

فاطمه را تنها تو می فهمی ...بیا

 

 

میلاد مادرت مبارک



[ یکشنبه 24 خرداد 1388 - 08:30 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| مجنون الرقیه ] [] [+]
داغ زهرا
پنجشنبه 7 خرداد 1388

پدر جان

          امشب صدای لرزیدن شانه هایت

                       که انعکاسش را به وضوح می توان از ذرات عالم شنید

                                                        چقدر به لرزیدن شانه های علی میماند!!!!!!!

 

              هنوز هم به شفایت امید دارم من

                                    میان شام عزا صبح عید دارم من

                                                                مگر قرار نبود غمگسار من باشی

                                                                               میان معرکه ذوالفقار من باشی؟

مادر!

مادر!

مادر!



[ پنجشنبه 7 خرداد 1388 - 05:30 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| مجنون الرقیه ] [] [+]
تسلیت
دوشنبه 28 اردیبهشت 1388

پدرم و امام مهربانم

خداوند را شکر و سپاس که تو هستی تا از این غم جان گداز به سایه پر مهر تو پناه بریم

رحلت جانگداز یار با وفایت حضرت آیه الله العظمی بهجت را به محضر مبارک تو و قلب پر دردت ، به پیشگاه عظیم الشان قرآن کریم و یاران حق شناس تو  علی الخصوص مقام معظم رهبری تسلیت عرض می کنم



[ دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 - 10:58 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : چهارشنبه 30 اردیبهشت 1388 - 06:59 ق.ظ]
[ پیام ()|| مجنون الرقیه ] [] [+]
شکراً لله
یکشنبه 13 اردیبهشت 1388

پیر مرد باصفای من

سیدم

همه ی وجودم به فدای آقایی که گوشه ی نگاهش تو رو ساخته

همه ی وجودم به فدای صاحب تو که وقتی یه مدت به نذر و نیاز ازش خواسته ام تا قطره ای از زیبایی خودش رو نشونم بده تا عاشقش باشم  تو رو نشونم داد

همه ی وجودم به فدای قرآن و آقام که وقتی ازشون دوای دردم رو خواستم  فقط تو رو نشونم دادن

انگار خداوند زیبای من راه دیگه ای غیر از تو برای من نیافریده

و همه ی وجودم به فدای تو که با همه ی عظمتت روزنه ی نور برای من شدی

عالم به فدای مردی که روزنه ی نورش اینه

و منو ببخش که مدتی از تو دور شدم

ولی تو می دونی که به دنبال تو بودم

غافل از اینکه تو رو غیر از تو جای دیگه نمیشه جستجو کرد

 اما چرا... من اینبار تو رو از پیش معشوق تو پیدا کردم

و امروز که دوباره به تو برگشتم تو چقدر زیباتر از قبلی

من هیچ وقت نفهمیدم که چرا وجود تو اینقدر زیباست 

 امروز که من محو در توام شیرین تر از این زیبایی هیچ جا ندیدم

ولی امروز می دونم که تو تنها قسمتی از زیبایی محبوب و آقای منی

وای که عشق اربابت از تو چی ساخته!

و در وجود تو چیزیه که جز عاشق تو کسی نمی تونه ببینه

من امروز به عشق تو ادعا دارم

و خوشحالم که دوباره عشق اجازه داد یک بار دیگه میخونه ی عمه جان تو رو  با دل زخم خورده و تنهام بدون هیچ تکلفی به روز کنم

شکراً لله

 



[ یکشنبه 13 اردیبهشت 1388 - 04:33 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : یکشنبه 13 اردیبهشت 1388 - 04:56 ب.ظ]
[ پیام ()|| مجنون الرقیه ] [] [+]
عشق بین الملل
چهارشنبه 30 بهمن 1387

از لذت هر دو عالم مرا همین بس که

 

 

زمین و زمان ستایش گر معشوق من اند

.

.

.

.

.

 

 

 



[ چهارشنبه 30 بهمن 1387 - 04:47 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| مجنون الرقیه ] [] [+]
اربعین اولین دیدار زینب و حسین و جای خالی رقیه
چهارشنبه 30 بهمن 1387

اربعین اولین دیدار زینب و حسین و جای خالی رقیه

برادر !...

گرچه بعد از رقیه روی دیدنت را ندارم...

اما سراغ رقیه ام را از که بگیرم گر از تو نگیرم ...

عطش اش برای دیدار تو چه بسیار به بی تابی های مادر می ماند در فراق رسول الله

امروز در کنار تو آرام است ؟

راستی چه قدر شوق دیدار فاطمه را داشت !...

امروزش در کنار مادرمان چه گونه می گذرد؟

آه... برادر!...

دیرگاهیست که دلم هوای مادر را می کند اما رقیه نیست که مادرم شود!...

 

وقتی گوشه ی خرابه ها در فراق تو و بر غریبی تو میان این نامردمان می گریستم  تنها دستهای کوچک رقیه بود که اشک را از چشمانم می زدود و یادآور می شد که تو شاه عالمینی  و جهل این مردم از مقام تو نمی کاهد .

و من باز یاد مادر می کردم آن هنگام که بر غریبی پدر می گریستم و مادر اشک هایم را پاک می کرد .صورتم را با گل بوسه هایش گلستان می کرد و می فرمود : دخترم پدر خانه نشین غریب تو شاه عالمین است و...

برادر !...

بعد تو تنها رقیه تکیه گاهم بود ....

از رسول الله...

پدر...

مادر...

 برادرم حسن ...

 تو ...

و حتی از مردانگی عباس نشانه ای در خود داشت .

رقیه  که رفت انگار مصیبت این سال ها را دوباره یکجا بر من نازل کردند.

چه کنم که تو و دخترت آن شب دست به هم داده بودید تا دوباره به عزایم بنشانید.

چقدر دلم برای  مادر سه ساله ام تنگ است !!!...

برادر...

ام ابیهای کوچکت چگونه است؟...

سلامم را برسان و بگو

عمه ات گفت:

تمام خصلت خوبان به تو می آمد الا بی وفایی

 

اینها را که گفتم جدای از درد دل نشانی بود تا مرا بشناسی!...

راستی برادر مرا شناختی ؟؟؟؟...

این پیر قد خمیده خواهر توست حسین !...

این منم ...

زینب...



[ چهارشنبه 30 بهمن 1387 - 04:35 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| مجنون الرقیه ] [] [+]
شب است و شام...
چهارشنبه 30 بهمن 1387

شب است و شام...

شام است و کاخ یزید...

شام است و مردم.............ِی شام

صدای قهقهه از کاخ بلند است.

امیرالمومنینشان مست شراب است

مومنینشان گرم رقص و آوازند در جوار امیرشان

وامیر مسرور از حکومتی که می پندارد با قتل حسین جاودانه می ماند...

 

دگرسو...

 

شب است و شام...

شام است و خرابه...

شام است و مردم.............ی شام.

صدای ناله از خرابه بلند است ...

ملیکه مست حضور است و وصال...

عاشقان گرم شورند در جوار بانو...

و بانو مبهوت حسین است ...

نگاه بهت زده اش در چشمان پدر می خواهند چیزی بخوانند

اما...

خون امتداد نگاهشان را قطع می کند...

یک لحظه زیرکانه در چشمان خونین پدر می خواند:

_دخترم!...

 حکومت یزید را در هم شکن!!!!!!!!!!!!

که تو مانده ای تا اسلام را زنده کنی

 

شهادتت یزید را از تخت به زیر می کشاند...

 

به یکباره صدای ناله هایش بلند می شود

 

هیبت ناله هایی که عرش را به لزره می آورد ،کاخ یزید را از پایه درهم می کوبد...



[ چهارشنبه 30 بهمن 1387 - 04:28 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : چهارشنبه 30 بهمن 1387 - 04:36 ب.ظ]
[ پیام ()|| مجنون الرقیه ] [] [+]